﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>از نگاه من</title>
    <description>اینم وبلاگ منه ... نمیتونم بگم واسش زحمت نکشیدم چون خیلی دوسش دارم بیشتر چیزهایی هم که اینجا میخونین حرف دله ، یاد روزایی که برام خاطره شدن.</description>
    <link>http://polaris.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>مسعود</managingEditor>
    <lastBuildDate>Sun, 18 Mar 2012 14:08:42 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>Tahte Tasi</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small; color: #010101; font-family: Arial;"&gt;&lt;span style="color: #010101; font-family: Arial;"&gt;&lt;span style="color: #010101; font-family: Tahoma;"&gt;&lt;span style="color: #313131;"&gt;&lt;span style="color: #313131;"&gt;وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو &amp;ldquo;داداشی&amp;rdquo; صدا می کرد .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما اون توجهی به این مساله نمی کرد .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آخر کلاس پیش من اومد و ...&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small; color: #010101; font-family: Arial;"&gt;&lt;span style="color: #010101; font-family: Arial;"&gt;&lt;span style="color: #010101; font-family: Tahoma;"&gt;&lt;span style="color: #313131;"&gt;&lt;span style="color: #313131;"&gt;جزوه جلسه پیش رو خواست. من جزومو بهش دادم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بهم گفت:&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;rdquo;متشکرم&amp;rdquo;.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;میخوام بهش بگم، میخوام که بدونه، من نمی خوام فقط &amp;ldquo;داداشی&amp;rdquo; باشم.&lt;br /&gt;من عاشقشم.&lt;br /&gt;اما&amp;hellip; من خیلی خجالتی هستم &amp;hellip;.. علتش رو نمیدونم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تلفن زنگ زد.&lt;br /&gt;خودش بود .&lt;br /&gt;گریه می کرد.&lt;br /&gt;دوستش قلبش رو شکسته بود.&lt;br /&gt;از من خواست که برم پیشش.&lt;br /&gt;نمیخواست تنها باشه.&lt;br /&gt;من هم اینکار رو کردم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وقتی کنارش نشسته بودم، تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از ۲ ساعت دیدن فیلم و خوردن ۳ بسته چیپس، خواست بره که بخوابه، به من نگاه کرد و&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small; color: #010101; font-family: Arial;"&gt;&lt;span style="color: #010101; font-family: Arial;"&gt;&lt;span style="color: #010101; font-family: Tahoma;"&gt;&lt;span style="color: #313131;"&gt;&lt;span style="color: #313131;"&gt; گفت:&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;rdquo;متشکرم &amp;rdquo; .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&amp;rdquo;قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد&amp;rdquo; .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من با کسی قرار نداشتم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم، درست مثل یه &amp;ldquo;خواهر و برادر&amp;rdquo;. ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در خروجی، ایستاده بودم، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به من گفت:&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;rdquo;متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم &amp;rdquo; .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یه روز گذشت ، سپس یک هفته، یک سال &amp;hellip; قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد، و من اینو میدونستم، قبل از اینکه خونه بره به سمت من اومد، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی، با وقار خاص و آروم گفت:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تو بهترین داداشی دنیا هستی، متشکرم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;میخوام بهش بگم، میخوام که بدونه، من نمی خوام فقط &amp;ldquo;داداشی&amp;rdquo; باشم. من عاشقشم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما&amp;hellip; من خیلی خجالتی هستم &amp;hellip;.. علتش رو نمیدونم .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نشستم روی صندلی، صندلی ساقدوش، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه، من دیدم که &amp;ldquo;بله&amp;rdquo; رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با مرد دیگه ای ازدواج کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم. اما قبل از اینکه بره رو به من کرد و گفت:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&amp;rdquo;تو اومدی ؟ متشکرم&amp;rdquo;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;سالهای خیلی زیادی گذشت.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه، دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&amp;rdquo; تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما &amp;hellip;. من خجالتی ام &amp;hellip; نمی&amp;zwnj;دونم &amp;hellip; همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره. &amp;hellip;.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;ای کاش این کار رو کرده بودم &amp;hellip;&amp;hellip;&amp;hellip;&amp;hellip;&amp;hellip;.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://polaris.persianblog.ir/post/91</link>
      <author>مسعود</author>
      <comments>http://polaris.persianblog.ir/comments/283874/9139185/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-283874.post-9139185</guid>
      <pubDate>Sun, 18 Mar 2012 14:08:42 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>بــَــــدم میاد نــامــه</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;کلاََ از چنتا چیز خیلی بدم میاد:&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;اول &lt;strong&gt;اون دسته از پسرا که با چنتا دختر همزمان دوستن&lt;/strong&gt; و کلی هم افتخار می&amp;zwnj;کنن که ... حالا هرچی می&amp;zwnj;خوان باشن. چه دوستی معمولی چه هرچی ...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;دوم اون دسته &lt;strong&gt;آدمای خشک لامذهب&lt;/strong&gt; (ب.....!!) که فقط شب تا صبح راجع&amp;zwnj;به اینکه فلان مداحی رو گوش کردی؟ حرف می زنن و تو گوشیشون هیچی جز مداحی نیست! رهبری چی گفته چی شده؟ و ...... اوووفففف یه چند باری دهنم سر همین سرویس شده ( گ......!!! ) فک کنین هیچ کدوم از رفیقای شیشتون نیستن شما مجبورین با چارتا از اینا همسفر بشین. اونا هم تو راه همش مداحی بذارن. &lt;img title="عصبانی" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/14.gif" alt="عصبانی" border="0" /&gt;(یعنی در واقع آتیش می&amp;zwnj;گیری)&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;سومیش بدون هیچ شکی &lt;strong&gt;دانشگاه&lt;/strong&gt;مونه که با توجه به شناخت بچه&amp;zwnj;ها احتیاج به شرح نداره.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;چهارمیش از &lt;strong&gt;صدا و سیما&lt;/strong&gt;مونه که باید شا....ید بهش. جالب اینجاست که بهش افتخار هم می&amp;zwnj;کنن. همشون شدن جیره خوار د.و.ل.ت، صب تا شب دسته ش.ی.خ.است.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;پنجمیش &lt;strong&gt;خودمم&lt;/strong&gt; که دهن خودمو فقط خودم تونستم سرویس کنم (گ....!!) کلاَ کاشکی که من، من نبودم یعنی یه اسکول دیگه بودم، اونوقت پامو بلند می&amp;zwnj;کردم محکم می&amp;zwnj;کوبیدم رو وجدانم بعدش با خیاله راحت زندگی می&amp;zwnj;کردمو دهنه ملتو سرویس می&amp;zwnj;کردم&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;بازم هست ولی دیگه حاله فکر کردن ندارم. خلاصه اینکه این پست سره کاری بود مثه همیشه مخلوط با جفنگ از زبان یک مهندس&amp;zwnj;نما &lt;img src="http://blogfa.com/images/smileys/03.gif" alt="" width="18" height="18" /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://polaris.persianblog.ir/post/89</link>
      <author>مسعود</author>
      <comments>http://polaris.persianblog.ir/comments/283874/8798964/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-283874.post-8798964</guid>
      <pubDate>Thu, 26 Jan 2012 14:03:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>حقش نبود خدا...</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;مابهش می&amp;zwnj;گفتیم خالی&amp;zwnj;بند ولی خدا می&amp;zwnj;دونه که واقعاً خالی&amp;zwnj;بند بود یا نه. دیروز که به دوستم زنگ زدم باورش نمی&amp;zwnj;شد، می&amp;lrm;گفت بهزاد باز خالی بسته و فیلم جدیدشه. بودنش خالی&amp;zwnj;بندی بود و رفتنش هم در هاله&amp;zwnj;ای از خالی&amp;zwnj;بندی.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img style="vertical-align: middle; display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;" src="http://images.persianblog.ir/275236_VMRQ08KJ.jpg" alt="" width="200" height="309" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;انگار همین دیروز بود که دیدمش. تو دبیرستان وقتی حوصلمون سر می&amp;zwnj;رفت و روزمون روز کسل کننده&amp;lrm;ای بود کافی بود بری پیشش، 4 تا خالی می&amp;zwnj;بست که هوش از سرت می&amp;zwnj;پرید. تو جمع وقتی حرف می&amp;zwnj;زد ما زیر چشمی بهم اشاره می&amp;zwnj;کردیم که باز بهزاد داره ...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;نمی&amp;zwnj;دونم دنیا چرا اینقدر نامرد شده که به جوون 20 ساله هم رحم نمی&amp;zwnj;کنه آخه خدا این همه گناه&amp;zwnj;کار تو دنیا هست، این همه پیر و جوون هست که 1000 بار لایق&amp;zwnj;تر از اون بودن چرا اون آخه؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;عجب رسمی رسم زمونه&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; .... &amp;nbsp;&amp;nbsp; قصه&amp;zwnj;ی باد و برگ خزونه&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;از اونا فقط خاطرهاشون بجا می&amp;zwnj;مونه&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;روحت شاد بهزاد&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://polaris.persianblog.ir/post/88</link>
      <author>مسعود</author>
      <comments>http://polaris.persianblog.ir/comments/283874/8682733/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-283874.post-8682733</guid>
      <pubDate>Sat, 07 Jan 2012 17:51:57 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>داشتم با خودم فکر می کردم...</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small; color: #010101; font-family: Arial;"&gt;&lt;span style="color: #010101; font-family: Tahoma;"&gt;&lt;span style="color: #313131;"&gt;&lt;span style="color: #313131;"&gt;&lt;span style="color: #313131;"&gt;&lt;span style="color: #313131;"&gt;&lt;span style="color: #313131;"&gt;&lt;span style="color: #313131;"&gt;&lt;span style="color: #313131;"&gt;&lt;span style="color: #313131;"&gt;تازگیا چقدر پاستوریزه شدم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;داشتم با خودم فکر می کردم...&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;اگه تو آمریکا بدنیا می اومدم چقدر خوب می شد&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;ولی بعدش گفتم ممکنم بود تو افغانستان بدنیا بیام!!!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;داشتم با خودم فکر می کردم...&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;span style="font-size: small;"&gt;اگه بد باشم و بمیرم یا اینکه خوب باشم و بمیرم &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;واسه کسی&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&amp;nbsp;مهم نیست&amp;nbsp;در&amp;nbsp;هر صورت مـُـردم&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;ولی دوست دارم مرگــم &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;رو زندگــی خیلی ها تأثیر بگذاره&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;داشتم با خورم فکر می کردم...&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;اگه من یه بچه مایه&amp;zwnj;دار بودم، چه جور آدمی می شدم؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt; یعنی همینی که الان هستم بودم؟ &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;یا اینکه می دادم ابروهامو بر دارن؟ یا یه ماشینه ۲۰۰ &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;میلیونی&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;می خریدم که چشمه بقیه در بیاد&amp;nbsp;و باهاش هی دافی سوار کنم&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt; بریم عشقو حال تو ویلای باباهه؟ &lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;یا اینکه آدمه &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;خاکی می شدم که عقده هاشو &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;با&amp;nbsp;اینکارا خالی نمی کرد و &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;در عوض یه آدمه&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;لوتی و مشتی&amp;nbsp; می شدم؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ.ن: فک کنم خیلی چرند و پرند گفتم!!!!!!&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://polaris.persianblog.ir/post/87</link>
      <author>مسعود</author>
      <comments>http://polaris.persianblog.ir/comments/283874/8597581/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-283874.post-8597581</guid>
      <pubDate>Sun, 25 Dec 2011 14:41:41 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>روباه و زاغ آبادانی</title>
      <description>&lt;p dir="RTL"&gt;زاغکی بر درخت نَخل&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; نشسته بود و فِلافِل می&amp;zwnj;خورد&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;روبَهی آمد و گفت:&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;هاااا وُلِک چه بالی، چه دُمی عجب عینک رِیبونی!&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;مشکی رنگه عشقه، دِمِت گرم، یه دِهَن بِرامون میخونی؟&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;زاغه فِلافِل رو گذاشت زیر بغلش و گفت:&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;بورو دهن سرویس، مو خودُوم کلاس دُوُمُم.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://polaris.persianblog.ir/post/86</link>
      <author>مسعود</author>
      <comments>http://polaris.persianblog.ir/comments/283874/8269019/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-283874.post-8269019</guid>
      <pubDate>Fri, 04 Nov 2011 10:02:02 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>اینم یه آپ بـــــد</title>
      <description>&lt;p&gt;سلام دوستان...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;فک کنم وبلاگم داره خاک میگیره از بس که دیر به دیر می نویسم. (نه؟)&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;خیلی دوست داشتم زودتر از خودم بنویسم آخه برام عادت شده بود ولی این چند ماه اصلا وقتشو نداشتم که بهش فک کنم (حوصله نداشتم!!!)&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;ترم پیش (4) تصمیم گرفتم بعنوان پروژه پایان دوره واسه آموزشگاهی که کلاس موسیقی میرم یه سایت طراحی کنم که این روزا روزای آخرشه... من که خودم خیلی راضیم (خوشحالم) آخه خیلی خوب شده و بزودی باید برم دنبال هاست که دیگه از لُکال بودن درباید طفلی...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;امروز دانشگاه کلاس طراحی پایگاه داده داشتم ولی اصلا استاد خوبی نداره طرف نمیدونه سر کلاس چی بگه نیم ساعت فک میکنه که یه مثال برای موضوع پیدا کنه. آخر کلاس هم با چنتا از بچه ها رفتیم باهاش صحبت کردیم که بابا یکم...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;خبر بــــد دیگه اینکه از شانس ما از این ترم شهریه&amp;zwnj;ها 100هزار تومان (ناقابل) اضافه شده یعنی اگه قبلا شهریه یک ترم می&amp;zwnj;شد مثلا 250هزار تومان الان می&amp;zwnj;شه 350 ... نمی&amp;zwnj;دنم این گرونی&amp;zwnj;ها از کجا میاد خوب اگه یه نفر 3000میلیارد اختلاص می&amp;zwnj;کنه که نباید ما پولشو بدیم. جالب اینجاست که ما اینقدر پول می&amp;zwnj;دیم در قبالش چیزی نمی&amp;zwnj;بینیم. (نوش جان)&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;بازم خبر بـــد، بازم این ترم، قرار شده امتحانات پایان ترم رو کاملا تستی برگزار کنن که در اینصورت استاد فقط 6 نمره میانترم دستشه و دانشجوی بیچاره دهنش سرویس میشه. آخه نمدونم این قانون ها رو از کجاشون در میارن! (درسی مثه فیزیک رو چطوری میخواین تستی برگزار کنین؟؟؟) یجورایی هم دلم واسه استادا میسوزه آخه جونه من بی احترامی نیست؟ استاد این همه راه از مشهد میاد سر کلاس درسشو میده بعد فقط 6 نمره دسته استاده... که با این کارشون فک میکنم بیستر استادا 6 نمره رو میدن.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;امروز بازم خبر بد داشتیم. تو راه دانشگاه بودم که متاسفانه تصادف کردیم و یک بزن بزنی شد که نگو. تو راه یه خورده ترافیک بود و ما سرعتمونو کم کردیم که یهو (کاملا اتفاقی) یه پراید از پشت ... (تــــــــــــــق!!!) راننده که اومد پایین دیدیم اوووه چه خبر شد چه صحنه&amp;zwnj;ی جنجالی شد. حالا جالبه که پرایدیه کنار جاده از کجا شیلنگ پیدا کرد. آآآی بزن که بزن. دیگه ماهم که ت... از ماشین پیاده شیم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;خبر خوب هم که دیگه کم شده ببخشید!!!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;پ.ن:&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL" align="center"&gt;در همین ویرانه خواهم ماند و از خاک سیاهش شعرهایم را به آبی&amp;zwnj;های دنیا، می&amp;zwnj;رسانم&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL" align="center"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL" align="center"&gt;گرتو مجذوب کجـــاآباد دنیایی&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL" align="center"&gt;من اما، جذبه&amp;zwnj;ای دارم که دنیا را به اینجــا می&amp;zwnj;کشانم&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://polaris.persianblog.ir/post/85</link>
      <author>مسعود</author>
      <comments>http://polaris.persianblog.ir/comments/283874/8110200/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-283874.post-8110200</guid>
      <pubDate>Mon, 10 Oct 2011 16:28:21 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>یـــا ربـــــــ !!!</title>
      <description>&lt;p style="text-align: center;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;یا رب! آن نوگل خندان که سپــردی به مَنش&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; می&amp;zwnj;سپارم به تو از چشم حسود چَمَــنش&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;گــرچه از کـوی وفا، گشت به صـد مرحله دور&amp;nbsp; &amp;nbsp; دور بـاد آفـــتِ دور فلــک از جــان و تنــش&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;هرکه ترسد زمــلال، اندُه عشقش نه حــلال&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; سَرِ ما و قدمــش، یا لـــب ما و دهـــــنش&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://polaris.persianblog.ir/post/84</link>
      <author>مسعود</author>
      <comments>http://polaris.persianblog.ir/comments/283874/7984568/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-283874.post-7984568</guid>
      <pubDate>Tue, 20 Sep 2011 15:52:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>گاهی اوقات باید...</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;نمی&amp;zwnj;دونم چرا احساس می&amp;zwnj;کنم که دوستای بهتر از جونم، اونایی که هزار کار براشون کردم تا دلشونو بدست بیارم و هرکاری که ازم خواستن و می&amp;zwnj;تونستم رو براشون انجام دادم ولی الان خیلی بی معرفت شدن باز خوبه دوستای جدید هستن و تو هرچی بگم مرام میذارن ولی اسمش جدیده دیگه... دلم نمیومد اینا رو بگم چون میدونم که اگه بیان و بخونن حتما منظورم رو میفهمن که با اوناست و مدام با خودم میگفتم ناراحت میشن ولی به قول یکی از همین جدیدیا گاهی هم باید گفت به درک&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;یاد این جمله می&amp;zwnj;افتم که :&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;گاهی اوقات باید دور خود دیوار تنهایی کشید&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;نه برای اینکه دیگران را از خودت دور کنی&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;بلکه برای اینکه ببینی&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;برای چه کسانی اهمیت داری که این دیوار را بشکنند...!!!&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://polaris.persianblog.ir/post/83</link>
      <author>مسعود</author>
      <comments>http://polaris.persianblog.ir/comments/283874/7542727/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-283874.post-7542727</guid>
      <pubDate>Tue, 16 Aug 2011 18:30:19 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>من نه عاشق هستم ...</title>
      <description>&lt;p dir="RTL"&gt;من نه عاشق هستم...&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من...&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;من خودم هستم و یک حس غریب... که به صد عشق و هوس می ارزد!!!&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://polaris.persianblog.ir/post/82</link>
      <author>مسعود</author>
      <comments>http://polaris.persianblog.ir/comments/283874/7461937/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-283874.post-7461937</guid>
      <pubDate>Sun, 07 Aug 2011 14:48:20 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>یک خبر خوش تو این هفته!!!</title>
      <description>&lt;p style="text-align: right;"&gt;این هفته هفته&amp;zwnj;ی خوبی بود&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;البته بخوام دقیق بگم باید بگم دیروز روز خیلی خوبی بود اونم فقط بخاطر یه لطف که استادم در حق من انجام داد. درحالی که من اصلا به فکرم هم نمی&amp;zwnj;رسید که به جایی رسیده باشم که بخوام ...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;دیروز رفته بودم کلاس موسیقی (پنج شنبه عصر ساعت 17) یه 20 دقیقه از کلاس که گذشت استادم بهم گفت می&amp;zwnj;تونی 3 هفته دیگه بیای آموزشگاه تمرین گروهی داشته باشیم؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;منم بهشون گفتم: چرا که نه حتماً !!! حالا قضیه چیه؟ ایشونم گفتند: به استادای دیگه هم گفتم از بین هنرجوهاتون کسانی رو که کارشون درسته انتخاب کنن واسه 3 هفته دیگه چنتا آهنگ رو گروهی بنوازیم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;در آخر هم قرار شد چنتا از آهنگ هایی رو که بیشتر باهم کار می&amp;zwnj;کنیم رو بیش از پیش تمرین کنم و آماده شون کنم که 3 هفته دیگه ...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;--------------------------------------------------------------------------&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="color: #0000ff;"&gt;پ.ن: &amp;zwnj;خنده&amp;zwnj;ام می&amp;zwnj;گیرد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://polaris.persianblog.ir/post/81</link>
      <author>مسعود</author>
      <comments>http://polaris.persianblog.ir/comments/283874/7255226/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-283874.post-7255226</guid>
      <pubDate>Fri, 08 Jul 2011 19:40:45 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
