اینم وبلاگ منه ... نمیتونم بگم واسش زحمت نکشیدم چون خیلی دوسش دارم بیشتر چیزهایی هم که اینجا میخونین حرف دله ، یاد روزایی که برام خاطره شدن.
 
 

امیدوارم لحظات خوبی در این وب سایت داشته باشید .....

روباه و زاغ آبادانی
نویسنده : مسعود تاریخ : جمعه ۱۳ آبان ۱۳٩٠ کلمات کلیدی :
نظرات ()

زاغکی بر درخت نَخل

                        نشسته بود و فِلافِل می‌خورد

روبَهی آمد و گفت:

هاااا وُلِک چه بالی، چه دُمی عجب عینک رِیبونی!

مشکی رنگه عشقه، دِمِت گرم، یه دِهَن بِرامون میخونی؟

زاغه فِلافِل رو گذاشت زیر بغلش و گفت:

بورو دهن سرویس، مو خودُوم کلاس دُوُمُم.