|
نویسنده : مسعود
|
نظرات () |
زاغکی بر درخت نَخل
نشسته بود و فِلافِل میخورد
روبَهی آمد و گفت:
هاااا وُلِک چه بالی، چه دُمی عجب عینک رِیبونی!
مشکی رنگه عشقه، دِمِت گرم، یه دِهَن بِرامون میخونی؟
زاغه فِلافِل رو گذاشت زیر بغلش و گفت:
بورو دهن سرویس، مو خودُوم کلاس دُوُمُم.
نظرات ()
